کتاب کوهنوردان راه آزادی - فصل نهم قسمت چهارم

کوهنوردان راه آزادی نوشته: برنادت مک دونالد ترجمه: رامین شجاعی
هر روز یک قسمت از این کتاب متفاوت کوهنوردی
کوهنوردان راه آزادی نگاهی است خیره کننده به ابرکوهنوردان لهستان
تحقیقی طاقت فرسا که به زیبایی به نگارش درآمده است،
یکی از خواندنی ترین کتاب های کوهنوردی با ترجمه ای ماندگار
هر روز در وبلاگ سلام کوهستان http://salamkuhestan.blogfa.com
فصل نهم قسمت چهارم از کتاب "کوهنوردان راه آزادی"
علی رغم نیاز به تجدید قوا، یورک نمی توانست وقت تلف کند. ماه مه آن سال راهی نانگاپاربات شد. در قالب یک تیم بزرگ لهستانی، و بار دیگر همراه با زیگا، در روز 13 جولای 1985 از طریق گرده خطرناک و بهمن خیز جنوب شرقی قله را صعود کرد. اما نه بدون حادثه. بهمن پیوتر کالموس را در نزدیک کمپ 2 زد و کشت. تراژدی دست از سر یورک بر نمی داشت؛ نانگاپاربات نهمین قله او بود، و پاییز برای صعود قله لوتسه تلاش می کرد؛ قله ای که قبلا صعود کرده بود.
در رقابت با مسنر به این نتیجه رسیده بود که او روش صعود را نیز لحاظ می کند: او 8000 متری ها را از طریق یک مسیر جدید یا در زمستان صعود خواهد کرد. او قبلا لوتسه را در سال 1979 از طریق مسیر عادی صعود کرده بود بنابراین حال بازگشته بود تا آن را از طریق مسیری جدید صعود نماید، با وجود آنکه در دو سال گذشته بسیار فرسوده شده بود. او یک ماه بعد از تیم وارد منطقه شد و زمانی که به کمپ اصلی رسید تیم تا ارتفاع 8000 متری جبهه دشوار، فنی، و صعود نشده جنوبی صعود کرده بود. مشکل اصلی این جبهه این است که دشواری های فنی تازه از ارتفاع 8000 متر شروع می شوند. اولین تیم حمله چند گزینه را امتحان کرد اما هیچ کدام موفقیت آمیز نبودند. بعد یورک همراه با رافال خولدا عازم شد. در حالیکه بدون طناب حرکت می کردند، رافال سقوط کرده و کشته شد. کشته شدن یک همنورد دیگر.
یورک به پایین بازگشت. برای او صعود پایان یافته بود. اغلب اعضا تیم هم با توجه به حادثه پیش آمده چنین احساسی داشتند. اما آنها نمی دانستند همنورد جوان و بلندپروازشان یعنی آرتور هاژر چقدر انرژی دارد.
برای چندین روز آرتور مانند یک دائم الخمر در کمپ اصلی پرسه می زد و نمی دانست چه کار کند. او نمی توانست بپذیرد که برنامه به آن شکل خاتمه یابد اما در عین حال نمی خواست قهرمان مرده باشد. مشکل اینجا بود که آن آخرین مانع صعودشان بسیار به قله نزدیک بود. هیچ کس نمی دانست آن قسمت چقدر دشوار است؛ فقط می دانستند دشوار است، و قطعا در ارتفاع بسیار بالا. بالاخره تصمیم خود را گرفت و رو به تیم کرد و گفت: "اگه کسی احساس می کنه می تونه از اون مانع بگذره و به صعود ادامه بده، من هم باهاش صعود می کنم. من می تونم نفر دوم اون قسمت رو صعود کنم ولی نفر اول خیر." هیچ کس داوطلب نبود. اکثریتشان به خاتمه برنامه رای دادند.
بعد یکی از اعضا تیم فرانسوی اعلام کرد او حاضر است نفر اول آن قسمت را صعود کند، به شرطی که آرتور او را همراهی نماید. آرتور رو به سرپرست برنامه، یانوژ ماژر کرد و او هم پذیرفت که هنوز ممکن است بختی برای صعود باقی باشد. یورک هنوز در ارتفاعات بالاتر بود و آرتور فکر می کرد شاید بخواهد برای یک آخرین تلاش برای صعود قله به آنها بپیوندند.
اما بعد از 60 روز برنامه حتی آرتور فرسوده شده بود. مثل دیگران، با لب های باد کرده، صورت آفتاب سوخته، و چشمان قرمز، بسیار لاغر و نحیف شده بود، که تصویری بود از کمبود مواد مورد نیاز در بدن و روحیه ای ضعیف. با این همه احساس می کرد اگر تلاشی انجام ندهند مرتکب گناه شده اند. شش کمپ برقرار شده بود، یک کیلومتر طناب ثابت نصب شده بود که 100 متر آن بر روی دیواره انتهایی قرار داشت. هوا خوب بود و تا رسیدن به قله فقط 200 متر صعود ناشناخته ها در پیش بود.
البته که هزینه آن را ممکن بود با جان خود بپردازند. پس چه چیزی آنها را به صعود وا می داشت؟ مدت ها بود کوهنوردی لهستان فشارهای دوران اولیه مربوط به غرور ملی را پشت سر گذاشته بودند. حتی از نظر مالی نیز مانند گذشته در مضیقه قرار نداشتند. اگر شکست می خوردند به طور قطع می توانستند سالی دیگر بازگردند. خیر، این آخرین تلاش را بلندپروازی شخصی تغذیه می کرد، به خصوص بلندپروازی های آرتور.
یک بار دیگر صعود کردند، اما در نهایت این یورک بود که دستور به بازگشت داد. آرتور به دلیل احترام فوق العاده ای که برای یورک قائل بود به حرف او گوش داد، اگرچه هیچ گاه به طور کامل با آن موافق نبود. یورک بعدها اعتراف کرد که خستگی مفرط او احتمالا بر تصمیم او به بازگشت تاثیر گذاشته است.
***
چیزی که یورک به آن نیاز داشت یک سال استراحت بود، سپری کردن 12 ماه کامل با سلینا و پسرانش. او بسیار فرهمند بود از اینکه همسری داشت که اشتیاق او نسبت به کوهنوردی را می پذیرفت و فرزندانشان را تقریبا به تنهایی پرورش می داد. وقتی یورک برای اولین بار تمایلش برای صعود دو قله را در زمستان مطرح ساخت، سلینا با فرزند دومشان باردار بود. او در سپتامبر 1984 تازه از پاکستان بازگشته بود و می خواست تقریبا تمام زمستان دور از خانه باشد. بیشتر خانواده ها با چنین تصمیمی موافقت نمی کنند، اما سلینا و والدین یورک به اتفاق از تصمیم او، و علاقه وافرش برای نیل به هدفی که به دنبال آن بود حمایت کردند. وویتک در میانه کارهای تدارکاتی یورک برای برنامه اش در 26 اکتبر 1984 به دنیا آمد.
علی رغم دریافت کمک، زندگی سلینا در این مدت آسان نمی گذشت. او برای آنکه بتواند فرزندانشان را بزرگ کند دیگر خارج از خانه کار نمی کرد. خانواده مهمترین اولویت او در زندگی بود. او از نقش یورک به عنوان پدر تقدیر می کرد اما می افزود، "البته وقتی در اینجا بود." یورک وقتی خانه بود زندگی خانوادگی را به آغوش می پذیرفت، با بچه هایش بازی می کرد، با سلینا در باره اینکه چگونه آنها را بزرگ کنند صحبت می کرد، و به تعمیرات و نگهداری خانه می پرداخت. اما سلینا اغلب مانند یک مادر تنها خانه را اداره می کرد، نقشی که به نظر می آمد زنی مهربان و صبور مانند وی آن را پذیرفته است.
فقط یک موضوع بود که هرگز در باره آن بحثی در میان نبود؛ کوهنوردی یورک. سلینا گاهی از طریق دوستانشان یا مقاله های روزنامه از برنامه های او مطلع می شد. حتی هیچ گاه درباره رویای او برای صعود تمام 14 قله 8000 متری صحبتی نشد. به نظر می آمد زندگی او بین دو دنیا تقسیم شده است: کوهنوردی و خانواده اش. سلینا گه گاه در این باره که او کوهنوردی را کنار خواهد گذاشت به شوخی می پرداخت، اما می دانست که این امر غیر ممکن است رخ دهد. کوهنوردی جزئی از زندگی او بود. ادامه ازدواج آنها تا حد بسیار زیادی به پذیرش سلینا در باره زندگی دوگانه یورک مدیون بود. بسیاری دیگر از خانواده های کوهنوردان به دلیل فشار زیاد این موضوع از هم پاشیده اند – چنانچه واندا، وویتک، کریستف و بسیاری دیگر آن را تجربه کردند. با این همه سپری کردن مدت زمانی در خانه چیزی بود که یورک به آن نیاز داشت.
***
اما مسابقه با مسنر همچنان ادامه داشت و در اکتبر 1985 یورک از لوتسه عازم کاتماندو شد تا به تیم پیشرو لهستانی ها برای صعود زمستانی کانگچنجونگا بپیوندد. نام یورک به عنوان یکی از اعضا تیم ذکر شده بود اما او بسیار حال بدی داشت. آیا این همان زندگی نبود که به دنبالش می رفت؟ زندگی و صعود در میان مرتفع ترین قلل دنیا؟ پس چرا آنقدر برای زندگی خانوادگی و محیط گرم آن دلش تنگ شده بود؟
به جای آنکه مستقیما به تیم ملحق شود سوار هواپیما شد و به کلبه چوبی شان در ایستبنا در نزدیکی کاتوویچ رفت که منظره ای زیبا از تپه های سرسبز در مقابلش قرار داشت. خوابید، غذا خورد و تا جایی که می توانست چای نوشید. با بچه ها بازی می کرد، با سلینا به صحبت می پرداخت و از زندگی خانوادگی محظوظ می شد. خانه آنها پر می شد از دوستان کوهنوردی که به آنجا می آمدند و تا پاسی از شب به خوردن و نوشیدن و گفتن داستان های کوهنوردی می پرداختند.
اما می دانست بالاخره باید آنجا را ترک کند و در 12 دسامبر بار دیگر آنجا را به مقصد کاتماندو رهسپار شد. تیم کانگچنجونگا بعضی از بهترین کوهنوردان را در خود داشت: آرتور هاژر، کریستف ویلیچکی، آندری چوک، و دیگران. هدف آنها مسیر عادی در رخ جنوب غربی بود. یورک احساس می کرد صعود آن حتی در زمستان کاملا امکان پذیر است. بعد از استراحت در ایستبنا احساس می کرد خستگی از تنش خارج شده است و دوباره خود را با کوهستان همذات می یافت. پاهایش التیام یافته بود و اعتماد به نفسش بالا رفته بود. اگر می توانست این قله را صعود کند فقط دو قله از مسنر عقب می بود. به علاوه لهستانی ها در کانگچنجونگا سابقه دیرینه و پر افتخاری داشتند: اولین صعود قله جنوبی، اولین صعود قله مرکزی، مسیر جدید بر روی یالونگ کانگ. صعود موفق زمستانی می توانست این چرخه را کامل سازد.
وقتی تیمی مملو از ستاره است، رقابت اجتناب ناپذیر می گردد. هر کدام از آنها می توانست برای صعود قله در نظر گرفته شود، و همگی آنها بلندپرواز بودند. در نهایت زمان انتخاب تیم قله فرا رسید. همه کوهنوردان، مضطرب و هیجان زده در چادر گروهی جمع شدند. بحث و گفتگو برای انتخاب تیم قله تا پاسی از شب ادامه یافت. آرتور هاژر یکی از آنها بود که همراه با همنوردش بوگوسلاو پروبولسکی برای صعود انتخاب شدند. همه این بحث ها بیهوده بود زیرا روز بعد بوگوسلاو از کمپ خارج شده بود. آرتور با عتاب گفت، "رفت – به تنهایی – برای صعود قله. همنوردم من و بقیه تیم را تنها گذاشت و رفت."
بعد از این شروع افتضاح آمیز، دو تیم دیگر صعود خود را شروع کردند: یورک همراه با کریستف ویلیچکی، و آندری چوک همراه با پرزمک پیاسکی. وقتی در حال صعود بودند غیر ممکن بود که سرفه های مداوم آندری را، که ناشی از ارتفاع و سرما بود، در نظر نگیرند. با توجه با توانایی و تطابق طبیعی او با ارتفاع این موضوع عجیب به نظر می رسید. سوابق او بسیار درخشان بود: صعود تا ارتفاع 8000 متری بر روی K2 از طریق مسیری جدید، لوتسه بدون اکسیژن، مسیری جدید بر روی اورست، رخ غربی ماکالو، و دائولاگیری. کانگچنجونگا پنجمین 8000 متری او در زمستان می بود. اما هر چه بالاتر می رفتند سرفه های او بدتر می شد؛ هوای سرد و خشک تاثیر خود را گذاشته بود. در کمپ 4 کاملا مسلم شده بود که آندری باید به پایین بازگردد. فقط یورک و کریستف به صعود ادامه می دادند.
آنها ساعت 5:45 دقیقه صبح روز 11 ژانویه از کمپ خارج شدند تا 800 متر ارتفاع تا قله را در هوایی سرد و رقیق طی نمایند. به زودی حس خود در پاهایشان را از دست دادند. ساعت 10 صبح خورشید به آنها تابید و تن آنها را قدری گرم کرد. هر یک از آنها به تنهایی، بدون طناب و با سرعت خود صعود می کرد. از آنجا که شیب چندان تند نبود احتیاجی به حمایت نداشتند. اول کریستف به قله رسید و به سرعت راه بازگشت را در پیش گرفت. یورک درست قبل از قله از کنار او رد شد بدون آنکه حتی یک کلمه با یکدیگر رد و بدل کنند. مغزشان کرخ شده بود. مثل آدم آهنی بودند. بعد از گرفتن چند عکس یورک نیز بازگشت. خود را کشان کشان به چادر رساندند و خبر صعود موفقشان به قله را به کمپ اصلی مخابره کردند. از پاسخ شاد همیشگی در کمپ اصلی خبری نبود چرا که حال آندری در کمپ های پایین تر بسیار وخیم بود.
در میانه راه بین کمپ های 3 و 4 آندری به قدری ضعیف شده بود که به سختی می توانست حرکت نماید. در واقع دیگران او را به کمپ 3 حمل کرده بودند. همه آنها خود را در یک چادر جا داده بودند تا برای خود نوشیدنی تهیه کنند و در چادر دیگر به آندری مدر می دادند تا مایعات از بدنش خارج شود. وضعیت او هر لحظه وخیم تر می شد. در لحظه ای سکوت هراس انگیز رو به آندری کردند که دیگر نفس نمی کشید. تمام تلاش آنها برای احیا آندری بی نتیجه ماند.
اعضا تیم که در شوک قرار داشتند او را در یک شکاف نزدیک به کمپ 3 دفن کردند. یورک با چشمانی اشک آلود برای مدتی مدید بر بالای آرامگاه ابدی آندری ایستاد. او که کاملا مذهبی بود می پرسید: "چرا خدا چنین آدم خوبی را از ما گرفته است؟"
وقتی به کاتماندو و هتل همیشگی شان، هتل توکچه، باز گشتند مثل لشکر شکست خورده در ماتم قرار داشتند. بله، آنها کانگچنجونگا را در زمستان صعود کرده بودند اما آندری هزینه این صعود بود. هزینه ای بسیار سنگین. این سومین برنامه پیاپی یورک بود که با تراژدی رقم خورده بود. اشتیاق لهستانی ها برای اولین ها، مسابقه ها، و صعودهای زمستانی باعث شده بود مرگ و میر کوهنوردان آنها به طور مبهوت کننده ای بالا رود. توفق لهستانی ها تبدیل شده بود به مارپیچ مرگ. یورک خود را مجبور می ساخت آنچه که در اطراف او می گذرد را نادیده بگیرد. تنها به این طریق می توانست به راه خود ادامه دهد. او از نعمت توقف و تفکر در باره گذشته برخوردار نبود.