کتاب کوهنوردان راه آزادی - فصل نهم قسمت سوم

کوهنوردان راه آزادی نوشته: برنادت مک دونالد ترجمه: رامین شجاعی
هر روز یک قسمت از این کتاب متفاوت کوهنوردی
کوهنوردان راه آزادی نگاهی است خیره کننده به ابرکوهنوردان لهستان
تحقیقی طاقت فرسا که به زیبایی به نگارش درآمده است،
یکی از خواندنی ترین کتاب های کوهنوردی با ترجمه ای ماندگار
هر روز در وبلاگ سلام کوهستان http://salamkuhestan.blogfa.com
فصل نهم قسمت سوم از کتاب "کوهنوردان راه آزادی"
هفته ها بود که برف می بارید بنابراین جای تعجب نداشت که تا سینه در برف فرود برود. علی رغم تلاش فراوان پیشرفت چندانی نداشت و در نتیجه به موفقیت در اجرای نقشه اش تردید پیدا کرده بود. یک گزینه این بود که بازگردد و به تیم خودش ملحق شود، به کاتماندو بازگشته و از آنجا به کمپ اصلی چوآیو برود. اما روزها می گذشت و تیم چوآیو مدت زمان زیادی در آنجا باقی نمی ماند. اگر می خواست به آنها برسد می بایست عجله کند. حال 25 ژانویه بود. مجوز چوآیو 15 فوریه به اتمام می رسید.
در برف عمیق، گویی تونل حفر می کرد، یک متر یک متر. مبارزه ای مذبوحانه که گاه او را به مرز گریستن پیش می برد. بعد از یک روز تمام برف کوبی وقتی سرش را برگرداند هنوز می توانست محل شب مانی قبلی خود را ببیند.
هر شب پاهایش را معاینه می کرد که بد و بدتر می شدند. سرمازدگی جزئی در هنگام فرود از دائولاگیری، باعث شده بود اکنون پاهایش تاول بزنند. تاول ها هر روز بزرگتر می شدند. حال عفونی شده و چرک بد بویی از آن خارج می شد. تا جایی که می توانست آنها را تمیز و پانسمان کرده و به راه خود ادامه می داد.
وقتی به روستای مرفا رسید وارد خانه ای شد که در هنگام عزیمت شبی را در آنجا سپری کرده بود. آنها ناباورانه نگاهی به آن موجود هول انگیز که ناگهان پیدایش شده بود انداختند ولی او را به داخل راه دادند، و به او خوراک و رختخوابی گرم دادند. یورک احساس می کرد وارد بهشت شده است. تصور می کرد خوشبخت ترین انسان روی زمین است.
اما وقتی شنید هیچ پروازی تا سه روز انجام نخواهد گرفت حسابی دمغ شد. چاره ای نداشت جز اینکه با همان پاهای تاول زده و چرکین ادامه مسیر دهد. باربری پیدا کرد که توانست پا به پای او مسیر 7 روزه تا پخارا را در طی 3 روز طی نماید. یورک اول جاده یک ماشین کرایه کرد و در آخرین لحظات خود را به اتوبوسی رساند که راهی کاتماندو بود. به سرعت سوار آن شد و ساعت 10 شب به کاتماندو رسید. به شرکتی که راهپیمایی تا چوآیو را بر عهده گرفته بود رفت و با کمپ اصلی از طریق بی سیم تماس برقرار کرد.
"تیم لهستانی چوآیو. تیم لهستانی چوآیو. لطفا جواب بدین."
"بلند شو بیا اینجا. صدات رو می شنویم. هر چه زودتر سوار هواپیما شو و بیا. منتظریم. تمام."
یورک برای پرواز روز بعد بلیط تهیه کرد و بعد منتظر ماند. پروازهای دو روز بعد به هم خوردند. روز سوم پرواز انجام گرفت. سرعت خود را افزایش داد. باربری استخدام نمود که قبول کرد مسیر سه روزه را در یک روز طی کند. پاهای یورک هنوز بی حس بودند و از تاول هایش چرک ترشح می شد، اما روز بعد هم فاصله سه روز راهپیمایی را یک روزه طی کردند. روز سوم باربر دیگر خسته شده بود و اعتصاب کرد. در آن موقع یک باربر خبررسان از کمپ چوآیو پایین می آمد. کوله باربر را برداشت و حرکت کرد در حالیکه یورک سعی می کرد پا به پای او قدم بردارد. ساعت 2 بعد از ظهر 8 فوریه به کمپ اصلی چوآیو رسیدند.
برنامه در اوج خود قرار داشت. تیم های دو نفره هفته ها بود که با سرما، مشکلات و خطرات می جنگیدند؛ بر روی جبهه ای 2800 متری و به زعم آندری "به طرز خبیثانه ای خطرناک". حال همه کمپ ها بر روی مسیر جدید گرده جنوبی برقرار شده و کوهنوردان در کمپ 4 آماده بودند برای صعود قله اقدام کنند. یورک بدون توجه به وضعیت پاهایش، فقط جوراب هایش را تعویض کرد، کوله اش را بست و آماده شد صبح زود عازم کمپ 1 شود.
زیگا هانریش، کوهنوردی سرسخت و جدی که مانند یورک سخت ترین مصائب را می توانست تحمل کند، همنورد او شد. آن دو بدون دردسر به کمپ 1 رسیدند. روز بعد صعود مشکل تری داشتند زیرا مجبور بودند راه خود را از میان برج های یخی پیدا کنند و طناب های ثابت را از زیر یخ بیرون بکشند. به بالاتر صعود کردند و به انتظار نشستند تا اولین تیم تلاش خود را برای صعود به انجام رساند.
در حالیکه یورک و زیگا در حال صعود بودند، جو کمپ اصلی مملو از هیجان بود. آنها با دوربین های خود می توانستند ببینند که چطور باد در قله زوزه می کشد. دو نقطه کوچک درست قبل از قله بر روی شیب های یخی هویدا شدند. یکی ناپدید شد و بعد آن یکی. آندری زاوادا بی سیم را برداشت: "الو. صدای من رو می شنوید؟" فقط صدای زوزه باد را می شنید. "آیا به قله رسیده اید؟" بالاخره پاسخ داده شد. "نمی دونم. نمی دونم. ولی نقطه ای بلندتر وجود نداره!" هر دو ماچیک ها – پاولوسکی و بربکا – به قله رسیده بودند و از ترس اینکه باد آنها را با خود نبرد دراز کشیده بودند. آندری نمی توانست جلوی خود را بگیرد. "چقدر خوشحالم! چه صعود عالی، اون هم در زمستان!"
حال نوبت زیگا و یورک بود. چهار روز بعد از رسیدن به کمپ اصلی حال می بایست هزار متر مسیری گاه دشوار و فنی را صعود کنند تا به کمپ 4 برسند. به علاوه در بعضی قسمت ها طناب های ثابت برچیده شده بود زیرا در قسمت های بالاتر به آن نیاز داشتند. به دلیل ارتفاع زیادی که می بایست طی کنند، سختی مسیر، و کوتاه بودن طول روز، زیگا و یورک درست موقعی که با مشکل ترین قسمت مسیر روبرو شدند تاریکی شب آنها را فرا گرفت. یک بار دیگر چراغ پیشانی یورک از دستش افتاد. 160 متر آخر را مثل کورها صعود کردند. یورک کلنگ یخش را یکی بعد از دیگری با دقت و قدرت به یخ پرشیب و سخت می کوبید و حواسش بود که صدای تاک نشستن کلنگ در یخ را بشنود. وقتی مطمئن می شد هر دو کلنگ به خوبی در یخ نشسته اند کرامپون هایش را یک به یک به بالاتر می کوبید. به این ترتیب قدم به قدم پیش می رفت. نمی بایست کمترین اشتباهی کند.
یورک در حال حمایت بود که زیگا بر روی شیب تند و یخی سقوط کرد. یورک توانست سقوط را مهار کند اما مدتی طول کشید تا زیگا آماده صعود شود. یورک نمی دانست چه اتفاقی افتاده است جز اینکه صعود آنها کاملا متوقف شده است. وقتی زیگا پیدایش شد از او پرسید "چه اتفاقی افتاد؟" زیگا نفس زنان پاسخ داد. "موقع تراورس سر خوردم. دیگه کافیه."
می بایست فکر گذراندن شب در چادرهای راحت کمپ 4 را از سر به در کنند؛ می بایست متوقف شوند و برای خود حفاظی درست کنند. پارچه شب مانی شان را بیرون آورند، سکوی کوچکی بر روی برف کندند، به روی کوله هایشان نشسته، یکدیگر را بغل کردند و منتظر ماندند. سرمای شب زمستانی فرا رسید، باد نایلون روی سرشان را به کناری می زد و به طرز خطرناکی دمای تن آنها را پایین می آورد.
صبح روز بعد با واقعیت بی رحمانه ای مواجه شدند. چادرها فقط 60 متر آن طرف تر بودند. از حفره برفی خود را بیرون کشیده و خود را به چادرها رساندند تا برای خود مقداری چای درست کنند. می خواستند فقط استراحت کوتاهی مثلا یک ساعت داشته و بعد برای صعود قله اقدام کنند.
یک ساعت گذشت. سپس یک ساعت دیگر. در کیسه خواب های گرم و نرم غلت می زدند. چای بیشتری نوشیدند. روز به انتها رسید. همینطور شب. روز 15 فوریه صبح زود از خواب بیدار شدند، آخرین روز مجوز صعود. جای بحث نبود. تنها جهت حرکت، رو به بالا بود. بعد از چند ساعت علی رغم اعتماد به نفس یورک در مورد هم هوایی و توانایی اش، معلوم شد که بسیار کند حرکت می کند. زیگا نیز مشکل داشت. ساعت 4 بعد از ظهر بود و آنها با قله فاصله زیادی داشتند.
یورک پرسید "چه کار کنیم؟ اگه قبل از غروب به قله برسیم خیلی عالیه، ولی در برگشت قطعا به تاریکی بر می خوریم. و احتمال هم داره که مجبور بشیم یک شب دیگه در هوای آزاد شب مانی داشته باشیم." او معمولا تا رسیدن به هدف از صعود دست نمی کشید، بنابراین سوال عجیبی از جانب یورک مطرح می شد، به طوری که به نظر می رسید منتظر است زیگا پاسخ دهد "خیلی دیره، خیلی خطرناکه، برگریدم پایین." یورک می دانست که زیگا کوهنورد محتاط تری است و اغلب سلامتی را به صعود ترجیح می دهد؛ او قطعا پاسخ می داد که به پایین بازگردند.
زیگا خس خس کنان گفت "ما خیلی به قله نزدیکیم... تا جایی که می تونیم صعود می کنیم."
یورک بسیار متعجب شده بود. عجب، این زیگا است؟ الان چه اتفاقی افتاده است؟ او برگشت و صعود را ادامه داد، به طور حتم یک شب دیگر را می بایست در هوای آزاد، احتمالا نزدیک به 8000 متر سپری کنند. تا آن موقع دیگر به شب مانی در ارتفاع بالا به قدری عادت کرده بود که این موضوع چندان او را نگران نمی کرد.
در ساعت 5:15 بعد از ظهر به قله رسیدند. خورشید در حال غروب بود و قله در زیر نور صورتی رنگ آن می درخشید. اما نور آن هیچ گرمایی نداشت. با غروب خورشید دمای هوا به سرعت کاهش یافت، و آنها بعد از گرفتن چند عکس سرازیر شدند.
چند روز آینده هولناک بود. خستگی، سرمازدگی، ارتفاع و سرمای هوا تاثیر خود را گذارده بودند. یورک از روی یک برج یخی فرو افتاد، و وقتی زیگا به کنار او فرود رفت تصمیم گرفتند قبل از آنکه اتفاق بدتری بیفتد متوقف شوند. آنها شب اول را در ارتفاع 7700 متری گذراندند. آن شب سرد ترین دمایی بود که در آن برنامه با آن مواجه شده بودند. دمای هوا در کمپ اصلی به 33- درجه سانتیگراد رسیده بود. سپس یک روز کامل را در کمپ 4 گذراندند تا به بدن خود آب برسانند. روز بعد به زحمت خود را به کمپ 2 رساندند. روز بعد بنا داشتند حداقل خود را به کمپ 1 برسانند، اما خستگی به آنها اجازه نداد زود از چادر خارج شوند. وقتی بالاخره به یخچال کمپ رسیدند، نقطه های نورانی را دیدند که به طرف آنها صعود می کردند. نور چراغ های اعضای تیم بود که از کمپ اصلی برای کمک به آنها صعود می کردند. زیگا و یورک از دیدن همنوردانشان نفس راحتی کشیده و تمام راه را تا کمپ اصلی فرود رفتند، بار دیگر در تاریکی.
روز بعد کمپ را جمع کردند و سرازیر شدند. حتی یورک نیز نمی توانست سرپا بایستد. پاهایش باز هم بدتر شده بودند و چند روز بعد در بیمارستانی در دهلی برای درمان سرمازدگی بستری شد.
آندری، سرپرستی که گاه از او انتقاد می شد توجه خاصی به صعودهای زمستانی دارد و اعضا تیمش را در شرایط بسیار سختی قرار می دهد، از عملکرد تیمش بسیار خرسند بود. اما این بار بیشترین میزان خرسندی اش نه به خاطر دستاورد کم نظیرشان بلکه به خاطر روحیه همکاری تیمی بود که نشان داده بودند. آندری آنقدر تیم های مختلف را سرپرستی کرده بود که بداند بلندپروازی های شخصی می تواند جای رفاقت و همکاری را بگیرد. اما در چوآیو این اتفاق نیافتاده بود.
یورک 10 روزی را در عزلت در بیمارستان دهلی گذراند تا پرواز ایروفلوت به لهستان انجام گیرد. وقتی به همسرش سلینا تلفن کرد صدای بچه ها را می شنید که به بازیگوشی و خنده مشغولند. تاخیر اجباری به او فرصت کافی داده تا تفکر کند. مسابقه با مسنر جدی بود. صعودهای زمستانی دوگانه او چهره آن مسابقه را کاملا دگرگون کرده بود. نه تنها فاصله او با مسنر بسیار نزدیک بود بلکه روش او بسیار نسبت به او برتری داشت. تمام صعودهایش، به جز یکی، یا از طریق مسیر جدید انجام شده بود یا در زمستان، و گاه هر دو.
اما خدایا، چقدر خسته بود. این روزها همواره احساس خستگی می کرد. می بایست به آن اعتراف کند. سلینا و بچه ها چقدر خوب، دوست داشتنی، و آرامش بخش بودند. چیزی که می خواست این بود که به داخل رختخوابش برود و بخوابد، و در باره هیمالیا فکر نکند. تصور یک شب مانی دیگر در ارتفاع 8000 متر بسیار سخت بود. خوشبختانه انگشت های پایش را از دست نداده بود، اما بار بعد چطور؟ حال انگشتانش در برابر سرمازدگی بسیار حساس شده بودند. بدن او در این دو برنامه اخیر بسیار سختی کشیده و کاملا تخلیه شده بود. چه می شد اگر می توانست استراحت کند؟
اما مسنر استراحت نمی کرد. به هیچ وجه.