کتاب کوهنوردان راه آزادی - فصل نهم قسمت دوم

کوهنوردان راه آزادی نوشته: برنادت مک دونالد ترجمه: رامین شجاعی
هر روز یک قسمت از این کتاب متفاوت کوهنوردی
کوهنوردان راه آزادی نگاهی است خیره کننده به ابرکوهنوردان لهستان
تحقیقی طاقت فرسا که به زیبایی به نگارش درآمده است،
یکی از خواندنی ترین کتاب های کوهنوردی با ترجمه ای ماندگار
هر روز در وبلاگ سلام کوهستان http://salamkuhestan.blogfa.com
فصل نهم قسمت دوم از کتاب "کوهنوردان راه آزادی"
روزهای زمستان کوتاهند. تاریکی به سرعت همه جا را فرا گرفت و یورک و آندری راه خود را بر روی یال بی پایان گم کردند. به دور خود می چرخیدند، و بعد از اینکه متوجه شدند ممکن است به روی شیب های تند منحرف شوند از حرکت باز ایستادند. شب مانی اضطراری در زمستان و در ارتفاع بالاتر از 8000 متر شوخی بردار نیست، اما آنها راه چاره ای نداشتند. در برف پودر حفره ای کندند و به درون آن خزیدند و پاهای خود را به داخل کوله هایشان فرو بردند. دمای هوا 40- درجه سانتی گراد بود. هیچ چیز برای نوشیدن یا خوردن نداشتند. یورک فقط بر یک موضوع تمرکز کرده بود: اینکه بیدار بماند. گهگاه چرت می زد و بعد ناگهان وحشت زده از خواب می پرید. فکر می کرد ساعت ها گذشته و از سرما یخ زده است در حالیکه فقط چند دقیقه خوابش برده بود. شب تمامی نداشت. به یکدیگر ضربه می زدند تا جریان خون در دست ها و پاهایشان ادامه پیدا کند. به آرامی سخن گفته و دیگری را امیدوار می ساختند. به نفس کشیدن و زنده ماندن تمرکز می کردند.
بالاخره طلوع شد. دست ها و پاهای خود را خم و راست کرده و از حالت چمباتمه برخاستند. نیم ساعت بعد به چادرشان رسیدند و بار دیگر با کمپ اصلی تماس گرفته و آنها را از دل نگرانی درآوردند. در آن موقع یک نفر از وضعیت فیزیکی آنها سوال کرد و آندری پاسخ داد که هیچ احساسی در پاهایش ندارد.
طی چند ساعت بعد چای درست کردند و پاهای آندری را مالش دادند. ساعت 2 بعد از ظهر بود که از چادر بیرون آمده و به سمت پایین حرکت کردند با این فرض که مسیر تا کمپ 2 آسان خواهد بود و می توانند خود را به آنجا و یا حتی پایین تر برسانند. اما نمی دانستند چقدر خسته اند. به قدری سرعت فرودشان کند بود که به نظر نمی آمد حتی بتوانند به کمپ 3 برسند. احتمالا مجبور بودند یک شب مانی دیگر در هوای آزاد داشته باشند.
طاقت یورک تقریبا طاق شده بود. شب مانی ها در آن ارتفاع بالا مشکل و مشکل تر می شدند. احساس می کرد در زندگی اش فقط توان چند شب مانی در زمستان را خواهد داشت و نمی خواست همه آنها را یکجا مصرف کند. در این موقع آندری از نظر ناپدید شد. یورک خود را وادار کرد برخیزد و رد پای آندری را دنبال کند. بعد از مدتی رد پاها ناپدید شدند.
وحشت کرده بود. به سمت جایی که فکر می کرد باید محل کمپ 3 باشد تراورس کرد. هیچ چیز نمی توانست ببیند. فریاد زد. پاسخی نشنید. به روی یال بازگشت و دوباره فریاد زد. کاملا سر در گم شده بود. به طرف پایین یال سرازیر شد، در حالیکه مطمئن بود مسیر را گم کرده است. اما مسیر درست کدام بود؟ آندری کجا رفته بود؟
وقتی هوا تاریک شد یورک هنوز روی یال بود و کورکورانه فرود می رفت. در این موقع بود که فهمید مجبور است یک شب دیگر را در هوای آزاد سپری کند. اگرچه بی اندازه فرسوده شده بود، مطمئن بود می تواند یک شب دیگر را در آن شرایط دوام بیاورد. اما می خواست در جای گرمی باشد؛ هیچ چیز را با یک نوشیدنی داغ عوض نمی کرد. اعتماد به نفسش متزلزل شده بود. شاید از این شب جان سالم به در نبرد. در یک لحظه زمین زیر پایش خالی شد و به پایین سقوط کرد. کلنگ یخش را به یخ کوبید و با کمک آن از سرعت خود کاست و در نهایت توقف کرد. می دانست که باید از حرکت باز ایستد. سکوی کوچکی بر روی شیب کند تا از سوز باد در امان بماند و کوله اش را باز کرد تا چراغ پیشانی اش را خارج سازد. از دستش افتاد. "به روی کوله پشتی ام نشستم و مبارزه برای بقاء بار دیگر آغاز شد."
آن شب توهمات به شدت به سراغش آمده بودند. خود را 4000 متر پایین تر در روستایی پرنور می دید که در کلبه ای گرم و نرم در حال خوردن و نوشیدن است. در همان خواب و بیداری گاه و بیگاه صاف می نشست و مواظب بود که چیز دیگری از دستش نیفتد. باد گرمای ناچیزی که در بدنش مانده را از اندامش خارج می ساخت. به وضعیت رخوت و مدهوشی وارد شده بود.
تصویری از کلبه مورد علاقه او در دره مورسکی اوکو از برابر چشمانش گذشت. شش نفر پشت میزی نشسته بودند، شمعی روشن بود، و یک کتری بزرگ چای در جلویشان قرار داشت. می گفتند، می خندیدند، و برای هم داستان تعریف می کردند. دیر وقت شب صدایشان را پایین آوردند. یک نفر پرسید: "آیا کسی به آینه دست زده است؟ آیا نگاهی انداخته اید؟" یورک به دیگران نگاه کرد تا واکنش آنها را ببیند. بعضی انگار سوال را متوجه نشده اند. نگاهی انداختند. یورک هم همینطور. آنها می دانستند که نزدیک شدن به خط باریک قرمز چه احساسی دارد. آنها می دانستند باز خواهند گشت تا یکی از مهیج ترین لحظات زندگی را باز هم تجربه کنند. یک فنجان چای تخیلی دیگر برای خودش ریخت تا دستانش گرم شوند.
سحرگاه رسید و هنوز یورک زنده بود.
خود را کشان کشان به کمپ 2 رساند و با صدای ضعیف هم تیمی هایش را صدا زد. آنها از چادرهایشان بیرون دویده و با دیدن یورک نفس راحتی کشیدند. آندری هم به سلامت به کمپ 2 رسیده بود، اگرچه دست و پاهایش به شدت سرما زده شده بودند. بار خود را بستند و راهی کمپ 1 شدند، و خوشحال بودند که می دانند برای آن روز چه برنامه ای خواهند داشت.
به کمپ 1 نرسیدند. برف بسیار عمیق بود و سرعت آنها را بسیار کند کرده بود. مجبور شدند شب مانی داشته باشند، که سومین شب مانی پیاپی در هوای آزاد برای یورک بود. البته با وجود اجاق، سوپ، هوای کمی گرمتر، و اکسیژن بیشتر به سختی دو شب قبل از آن به نظر نمی رسید. اواخر بعد از ظهر روز بعد بالاخره به محل امن و راحت کمپ اصلی رسیدند.
دست ها و پاهای آندری وضعیت بسیار بدی داشتند. همه تیم دست به کار شد تا او را هرچه سریعتر با ارتفاعات پایین و جایی که امکانات پزشکی در دسترس باشد برسانند. آخرین وعده غذایی را با یکدیگر خوردند و سرازیر شدند. همه به جز یورک. او یک قله دیگر را می بایست صعود کند و نزدیک ترین راه برای رسیدن به آن گذر از گردنه فرانسوی ها بود و نه سرازیر شدن با بقیه تیم.