کتاب کوهنوردان راه آزادی  فصل نهم قسمت اول

کوهنوردان راه آزادی  نوشته: برنادت مک دونالد  ترجمه: رامین شجاعی

هر روز یک قسمت از این کتاب متفاوت کوهنوردی

کوهنوردان راه آزادی نگاهی است خیره کننده به ابرکوهنوردان لهستان

تحقیقی طاقت فرسا که به زیبایی به نگارش درآمده است،

یکی از خواندنی ترین کتاب های کوهنوردی با ترجمه ای ماندگار

هر روز در وبلاگ سلام کوهستان http://salamkuhestan.blogfa.com 

 

فصل نهم قسمت اول از کتاب "کوهنوردان راه آزادی"

هنر عذاب کشیدن

...کسانی هستند که از رنج و درد، نوای کاملا متضادی را می شنوند، و هیچگاه تا آن اندازه در خود احساس غرور، شادی یا سلحشوری نمی کنند؛ در واقع درد و رنج آنها را به والاترین لحظات زندگی رهنمون می سازد! آنها قهرمانانند...

فردریک نیچه – خرد طربناک

 

وقتی یورک و وویتک بار دیگر با یکدیگر ملاقات نمودند یورک پیشنهاد داد صعود دیگری با هم داشته باشند. او از تلاش هایی زمستانه بر روی قلل دائولاگیری و چو آیو خبر داشت، که هر دو از قلل 8000 متری هستند. آیا وویتک علاقه ای نشان می داد؟ وویتک به این دلیل که به صعود زمستانی علاقه ای نداشت پاسخ منفی داد. اما یورک قطعا علاقه مند بود، به خصوص دو صعود در طی یک فصل. آنها می توانستند به کلکسیون او افزوده شوند.

برنامه یورک به غایت غیر معمول بود: دو 8000 متری در طی زمستان، دو قله ای که فاصله زیادی با یکدیگر قرار داشتند. به همین دلیل او در باره نقشه خود با سرپرستان این دو هیئت کاملا صادق نبود؛ می دانست که هیچ کدام از آنها از اینکه او تمرکز و توان خود را بین دو صعود تقسیم نماید چندان رضایت نخواهند داشت. آندری زاوادا، سرپرست تیم چو آیو، در این باره ظن برده بود اما آن را با کسی مطرح نکرده بود، چرا که برای یورک احترام فوق العاده ای قائل بود. آدام بیلژوسکی، سرپرست تیم دائولاگیری چندان پذیرای این ایده نبود. در مورد اینکه چه کسی هزینه برنامه یورک را باید بپردازد بحث نه چندان خوشایندی در گرفته بود چرا که یورک سهم خود از پاک کردن دودکش ها را نمی توانست بر عهده بگیرد. در نهایت نام یورک را در زمره نفراتی قرار دادند که حساب زیادی بر روی آنها باز نمی شد، و وقتی کامیون حمل بار جای کافی برای حمل بشکه ها نداشت، دو تا از بشکه ها را جا گذاشتند – بارهای یورک.

یورک در مورد بارها اعتراض زیادی نکرد، و در عین حال کمترین تغییری در برنامه خود نداد. او کم حرف، تودار، و مستقل بود. او اگرچه اهل جر و بحث نبود، ولی به هیچ عنوان زیر بار هر حرفی نمی رفت. وقتی تصمیم می گرفت کاری را انجام دهد هیچ چیز نمی توانست او را از اجرای آن منصرف سازد. اگر دیگران موافق آن نبودند، او کار خود را می کرد، به تنهایی.

قدرت، سلامتی، و آمادگی جسمانی اعجاب آور به او اجازه می داد تا هر چیزی را که اراده می کرد به دست آورد، صرف نظر از اینکه دوستانش چه مقدار به او یاری رسانند. نرخ موفقیت او در کوهستان به قدری بالا بود که دیگران فرض می کردند او همواره و بدون استثناء موفق خواهد شد. شکست های نادر او غیر قابل باور می نمودند. حتی آن هنگام زبان به گلایه نمی گشود. گاه و بیگاه از کوره در می رفت، اما برای لحظاتی بسیار کوتاه. وجود یورک در هر تیمی به تک تک اعضا اعتماد به نفس دوچندانی می بخشید. یورک از کوه ها بالا می رفت – تا خود قله. همین و بس.

***

تیم دائولاگیری بدون او برنامه خود را آغاز کرد. اما او منابع مالی خاصی داشت و به زودی خود را به نپال رساند. در کاتماندو به تیم چوآیو ملحق شد و نقشه خود را بر ملا نمود. او می خواست ابتدا با تیم دائولاگیری صعود نماید و بعد از آن خود را به تیم چوآیو رسانده و قبل از اتمام برنامه برای صعود قله تلاش نماید. بعضی از اعضای تیم لهستانی-کانادایی چوآیو به این موضوع اعتراض کردند زیرا آن را غیر منصفانه می دانستند. تمام کار شاق نصب طناب های ثابت و برقرار نمودن کمپ ها بر عهده آنها بود در حالیکه آنها به کمک یورک در این باره امیدوار بودند. پیوستن به برنامه فقط در انتهای آن فشار مضاعفی به آنها تحمیل می کرد. بالاخره این یک صعود زمستانی بود. در هوایی فوق العاده سرد، کارهای زیادی بود که باید انجام می دادند. کمک تک تک اعضا حائز اهمیت بود، و یورک یکی از قوی ترین آنها.

بحث در این باره ادامه یافت. بالاخره در باره آن رای گیری کردند: مخالف و موافق به تساوی رای آوردند. همه نگاه ها به آندری، سرپرست برنامه، دوخته شد. او به "پسران زاوادا" خیره شد. هر کدام از آنها برای اینکه در این تیم باشد بسیار زحمت کشیده بود. آنها دودکش ها را رنگ زده بودند، به سختی تمرین کرده بودند، و با زنان و فرزندانشان وداع کرده بودند در حالیکه کاملا می دانستند ممکن است بازنگردند. آنها مستحق رفتاری عادلانه بودند. زاوادا سپس نگاهی به یورک انداخت – سوپر کوهنوردی فوق العاده. برق انتظار در چشمانش نمایان بود، همینطور چهره مصمم و تن قدرتمند او. بالاخره گفت: "من تصمیم خودم رو گرفته ام. یورک می تونه بره دائولاگیری. ما در چوآیو منتظرش خواهیم موند. این ایده بزرگیه، حتی دیوانه وار. اما ممکنه عملی باشه." آندری می توانست افق هایی فراتر از این صعود واین تیم را ببیند. او می دانست یورک کوهنوردی استثنایی است. کوهنوردی با بصیرت. او به کارهایی دست می زد که هیچ کس دیگر امتحان نکرده بود. در تصور آندری نمی گنجید که بخواهد جلوی او را بگیرد. این مثالی بود از وضعیت کلاسیکی که شاگرد از استاد پیشی می گیرد و آندری آنقدر بلوغ داشت که نه تنها این واقعیت را بپذیرد بلکه آن را سپاس دارد.

یورک بار خود را بست و با اولین اتوبوس راهی پخارا، بزرگترین شهر قبل از دائولاگیری شد. 20 دسامبر بود. به دفتر خرید بلیط وارد شد و برای پرواز با یک هواپیمای 20 نفره فوکر به مقصد مرفا بلیط خرید؛ شهری که به دائولاگیری باز هم نزدیک تر بود. اما برای آنکه فوکر بتواند پرواز کند شرایط هوا می بایست عالی باشد.

دو روز گذشت. پروازی در کار نبود. روز سوم چند تا از مسافران سوار هواپیما شدند و آماده مسافرت بودند. آن پرواز نیز منتفی شد. روز 24 ام یورک دیگر صبر خود را از دست داده بود. آنجا در پخارا، در اتاقی سرد و خالی، به دور از دوستانش، در شب کریسمس، مهمترین شب سال برای خانواده، تنها مانده بود. افکارش متوجه خانه، سلینا، دو فرزندش و محیط گرم خانه ای شد که بدون او اعضا فامیل را در خود جای داده بود. می توانست طعم لذیذ سوپ سنتی آلو را زیر زبانش بچشد. تزئینات و هدایای کریسمس باید در هر گوشه قرار داشته باشند. به تنهایی، شمعی روشن نمود، یک پاکت سوپ را به جوش آورد، یک قوطی ساردین را باز کرد، سطری از انجیل را خواند و چنانچه رسم مذهبی شان بود یک بیسکویت در دهانش گذاشت.

روز کریسمس بار دیگر در فرودگاه بود. این بار هم پرواز منتفی شد. مشخص شده بود که برنامه او برای صرفه جویی در زمان برنامه نقش بر آب شده است. او می توانست در طی آن 5 روز تمام مسیر تا دائولاگیری را پیاده طی کند.

روز بعد طبق معمول به فرودگاه رفت و به روی صندلی هواپیما نشست. اما این بار هواپیما از زمین برخاست. آن هواپیمای کوچک از میان دره طولانی و باریک ارتفاع می گرفت. هواپیما همچون کره اسبی سرخوش که جست و خیز می کند، تکان می خورد درحالیکه یورک تنها می توانست دست به دعا بردارد.

در مرفا یک باربر را پیدا کرد که حاضر بود بار او را تا کمپ اصلی حمل کند، اما با دو برابر دستمزد نسبت به تابستان. یورک با خوشحالی پذیرفت که آن مبلغ را بپردازد زیرا باربر به نظر قبراق می رسید. باربر همچنین مدعی شد که مسیر را می شناسد و حتی پیشنهاد کرد که آشپزی را هم انجام دهد. گذر زمستانی دشوار می بود و آنها می بایست از دو گردنه با ارتفاعی بیشتر از 5000 متر عبور نمایند. اما وضعیت آنها به سرعت رو به وخامت گذاشت. باربر راه را  نمی شناخت، به زحمت حتی می توانست چای درست کند و به سختی می توانست پا به پای یورک راه برود در حالیکه نه تنها برف کوبی بر عهده یورک بود بلکه بیشتر بار را هم حمل می کرد. آن باربر وبال گردنش شده بود.

بالاخره بعد از چهار روز به کمپ اصلی رسیدند. یورک "راهنمای" خود را به روستا بازگرداند و به بقیه تیم پیوست. آنها تا آن موقع تنها موفق شده بودند کمپ دوم را برقرار نمایند. مقدار زیادی کار همچنان باقی مانده بود. کوهنوردان تا آن موقع سه هفته بود که بر روی کوه فعالیت می کردند، و دغدغه یورک عدم هم هوایی نسبت به دیگران بود. او نه تنها مجبور بود پا به پای آنها صعود نماید بلکه می بایست در کار برپایی کمپ ها و نصب طناب ثابت به آنها کمک کند.

او وضعیت بدن خود را به دقت زیر نظر داشت و مواظب بود با سرعت به ارتفاعات نرود. در چند روز اول ضربان قلب او حدود 70 بار در دقیقه می زد، که ضربان عادی او در سطح دریا بود. بعد با گذشت چندین روز و صعود تدریجی به ارتفاعات بالاتر ضربانش به 48 بار در دقیقه کاهش یافت. بیشتر افراد وضعیت عکس آن را تجربه می کنند اما به نظر می رسید بدن یورک برای ارتفاعات ساخته شده است؛ هر چه بالاتر صعود می کرد کارآیی اش  بیشتر می شد. گویی کوهستان به او میزانی از آرامش می بخشید که او را قادر می ساخت به عالی ترین سطح کارآیی دست یابد.

روزها از پی هم از کوه بالا و پایین می رفتند در حالیکه تا کمر در برف فرو رفته و به طور دائم با خطر ریزش بهمن مواجه بودند. کمپ 4 را در ارتفاع 7000 متر برپا کرده با این امید که آخرین کمپ آنها قبل از حمله نهایی به سوی قله باشد. آندری چوک، یانوژ شورک، و یورک حمله به سوی قله را آغاز نمودند اما تا ظهر تنها موفق شده بودند به ارتفاع 8000 متر برسند. می دانستند آن روز به قله نخواهند رسید بنابراین یکسره به کمپ اصلی بازگشتند.

بارش های زمستانی ادامه پیدا کرد و در بیشتر روزها قطع نمی شد. اگرچه مسیر انتخابی آنها بر فراز یال شمال شرقی از نظر فنی دشوار نبود، و همه کمپ ها را هم بر قرار ساخته بودند، اما حجم زیاد برف، برف کوبی ها و چادر های آنها را می پوشاند. میزان دید به ندرت به بیش از 15 متر می رسید. شب ها بادهای بی اندازه سرد چادر های آنها را پاره کرده و وسایلشان را صد ها متر به اطرف می پراکند، و کوهنوردانی که از تعجب خشکشان زده بود مجبور می شدند به داخل کیسه خواب هایشان خزیده و نظاره گر دیرک های چادرشان باشند که باد آن را به زیر شلاق خود می گرفت.

بیلژوسکی دو تیم حمله انتخاب کرد و یورک را در تیم دوم قرار داد. تیم اول نتوانست به بالاتر از کمپ 4 صعود کند. یورک و آندری چوک در کمپ 2 قرار داشتند و آماده بودند حمله خود به سمت قله را آغاز نمایند. وقتی به محل کمپ 3 رسیدند مشاهده کردند که چادرها در زیر برف مدفون شده اند بنابراین به صعود خود ادامه داده و دیر هنگام و در هوایی بسیار سرد به کمپ 4 رسیدند. با توجه به تجربه قبلی می دانستند که اگر بخواهند تلاش جدی برای صعود داشته باشند باید کمپ خود را کمی بالاتر ببرند. اما روز بعد بهمنی به آنها برخورد کرد و چیزی نمانده بود که آنها را با چادرشان مدفون نماید. با وحشت از چادرشان که در زیر فشار برف مسطح شده بود، بیرون پریدند. خوشبختانه دیرک چادرها نشکسته و فقط خم شده بودند، بنابراین چادرها را از زیر برف بیرون کشیدند، دیرک ها را صاف کرده و کمپ را به ارتفاع 7700 متر منتقل نمودند. حال بر روی یال قرار داشتند، جایی که باد با تمام قوا می وزید. خسته بودند اما آماده حمله به سمت قله، و این تنها موضوعی بود که اهمیت داشت.

آندری به طرز عجیبی ساکت بود. از یورک روی برگردانده و پاهایش را مالش می داد و سعی می کرد آنها را کمی گرم کند. پاهایش شروع کرده بودند به یخ زدن، اما او نشانه ای مبنی بر بازگشت از خود بروز نمی داد.

صبح روز بعد از چادرهایشان بیرون خزیده و به سمت قله حرکت نمودند. بارش برف همچنان ادامه داشت. به هر قله ای که می رسیدند متوجه می شدند قله اصلی بالاتر است. قدم به قدم خود را بر روی یال قله و در زیر نوری کم سو به پیش می بردند. بعد غافلگیرانه شیب یال بسیار تند شد. حال می بایست حواس خود را جمع کنند. نمی توانستند برای زدن یک کارگاه مناسب وقت تلف کنند زیرا از سرما یخ می زدند. به همین دلیل با روش میانی های متحرک و به طور همزمان اقدام به صعود نمودند. این روش نه چندان ایمن، تنها گزینه پیش رویشان بود.

به یک بلندی دیگر رسیدند و در آنجا چوب یک پرچم راهنما را یافتند. گیج شده بودند. به اطراف نگاه انداخته و نقطه ای بالاتر از خود نیافتند: آنها به قله رسیده بودند. حرف زیادی با هم نزدند. صورت هایشان با لایه ای از یخ پوشیده شده بود. یورک به سرعت چند عکس گرفت و بعد به سرعت سرازیر شدند. حتی تا ساعت 4 بعد از ظهر به خود زحمت ندادند تا با کمپ اصلی تماس بگیرند.