کتاب کوهنوردان راه آزادی - فصل هفتم قسمت چهارم

کوهنوردان راه آزادی نوشته: برنادت مک دونالد ترجمه: رامین شجاعی
هر روز یک قسمت از این کتاب متفاوت کوهنوردی
کوهنوردان راه آزادی نگاهی است خیره کننده به ابرکوهنوردان لهستان
تحقیقی طاقت فرسا که به زیبایی به نگارش درآمده است،
یکی از خواندنی ترین کتاب های کوهنوردی با ترجمه ای ماندگار
هر روز در وبلاگ سلام کوهستان http://salamkuhestan.blogfa.com
فصل هفتم قسمت چهارم از کتاب "کوهنوردان راه آزادی"
در حالیکه آن دو بر روی تراورس بودند، کریستف برودپیک را در مدت 22 ساعت و 10 دقیقه صعود کرد، سریعترین صعود در تاریخ صعود قلل 8000 متری ها و اولین صعود یک روزه. هیچ کس حتی تلاشی برای چنین صعودی بر روی غول های هیمالیا انجام نداده بود. بیشتر از 3000 متر صعود و بیشتر از 3000 متر فرود در مدت یک روز.
او درست بعد از نیمه شب 14 ژوئیه 1984 صعود خود را آغاز نمود. در کوله پشتی کوچکش این اقلام را گذاشته بود: یک مقدار لباس پشمی اضافه و یک لباس ضد باد، یک تکه پلاستیک، دو میخ، یک میخ یخ، سه فیلم، دوربین، یک چراغ پیشانی، یک باطری اضافه، مقداری غذا، و دو لیتر آب پرتقال. از چادر خارج شد، چراغ پیشانی اش را تنظیم کرد، زانو زد و کرامپون های تیز خود را به کفشش بست. بعد آن یکی. روکش دستکش را به روی دستکش پشمی کشید، دو کلنگ یخش را برداشت و شروع به صعود کرد. تبدیل شده بود به ماشین صعود، شبیه به ماشینی که به دقت تنظیم شده است تا محصولی خاص را تولید نماید.
ماه کامل شیب های برفی را روشن کرده و هوا بسیار سرد بود. علی رغم سرعت زیاد نمی توانست بدنش را گرم کند. کم کم حس خود در انگشتان پایش را از دست می داد به همین دلیل تصمیم گرفت در کمپ 2 تیم یانوژ منتظر بالا آمدن خورشید بماند و کمی مایعات بنوشد.
از اینکه دو ساعت را از دست داده بود ناراحت بود و با ظهور اولین طلیعه های خورشید حرکت خود را با سرعت ادامه داد. او از جای پای همنوردانش که قبلا صعود کرده بودند استفاده می کرد. ساعت 4 بعد از ظهر به قله رسید، و در آنجا، تنها، فرصتی یافت تا در باره دستاورد خود تعمق نماید. "وقتی تنها و منزوی هستید افکار شما متفاوتند. بیشتر از هر زمان دیگری در زندگی احساس می کردم که به حضور انسان دیگری نیاز دارم... فرد باید یاد بگیرد چطور با تنهایی کنار بیاید." این صعود تجربه ای روحانی نبود، بلکه یک صعود سرعتی بود – مانند هر ورزش رقابتی دیگر. او چاره دیگری جز اینکه به صورت انفرادی این صعود را انجام دهد نداشت چرا که هیچ کس دیگری نمی توانست پا به پای او قدم بردارد. چند عکس گرفت، چند تایی سنگ برداشت و با سرعت راه بازگشت را در پیش گرفت. از کنار دوستانش گذشت و ساعت 10:30 شب به کمپ اصلی بازگشت.
بالاخره در داخل چادر از حرکت باز ایستاد. تمام بدنش می لرزید. به این طرف و آن طرف نگاه می کرد – دنبال چه چیزی بود؟ همه چیز دقیقا به همان شکلی بود که 22 ساعت و 10 دقیقه قبل آن را ترک کرده بود. عجیب به نظر می رسید. هیچ چیزی عوض نشده جز اینکه یک رکورد تازه به ثبت رسیده بود. کریستف به خودش ثابت کرد که می تواند بدن خود فریب دهد به این ترتیب که قبل از آنکه به کمبود اکسیژن بخواهد واکنش نشان دهد به قله صعود کرده و باز گردد. اما او کورکورانه این صعود را انجام نداده بود. او به خوبی می دانست چنانچه به هر دلیلی – مثلا جراحتی کوچک یا بروز مشکلی در ارتباط با ارتفاع – مدتی متوقف شود جان خود را از دست خواهد داد. اما او بدن خود را به خوبی می شناخت و به آن با دقت گوش کرده بود.
در طی دو سال بعد نه وویتک و نه کریستف هرگز در باره تجربیاتشان بر روی برودپیک با هم صحبتی نکردند. وویتک در باره اینکه تصمیم کریستف در صعود قله به مدت یک روز کاملا شخصی بوده است، احساس خوبی نداشت و به همین دلیل در باره آن صحبتی نکرد. اما حداقل توقع داشت به ایده او برای حل مشکل در کمپ اصلی و موفقیت کریستف اشاره ای شود. چه می شد اگر گفته می شد او این ایده را مطرح ساخته است و از آن تقدیر می شد؟ چند سال بعد مصاحبه ای از کریستف در رادیوی ملی شنید که او را میخکوب کرد: "باید بگویم ایده صعود برودپیک در یک روز را در واقع وویتک مطرح ساخت."
وویتک خوشحال شد. تلفن را برداشت و از کریستف به خاطر ترمیم موضوعی که می توانست در رابطه آنها خدشه وارد سازد تشکر کرد. او به خوبی می دانست که یکی از بزرگترین چالش های هیئت های کوهنوردی مدیریت غرور و بلندپروازی است. می گفت: "همه ما در برودپیک از بهترین ها بودیم: یورک، کریستف، و من. از این بابت من بسیار به خود می بالیدم. اما این صعود ها را به پایان بردیم در حالیکه دوستی هایمان بر سر جای خود باقی مانده بود. ما غرور خود را مدیریت کردیم. هر کدام از ما موفق شد کاری جالب توجه انجام دهد."
اگرچه بعضی ها به کریستف به خاطر صعود سرعتی اش انتقاد می کردند، اما دفاع او ساده بود: او می خواست قله را به روش جدیدی صعود نماید و این دقیقا همان کاری بود که انجام داد.
***
تراورس برودپیک آخرین صعود بزرگ یورک و وویتک به یکدیگر بود. درست بعد از آن صعود تنش بین آنها بالا گرفت تا جایی که در نهایت به حد انفجار رسید. آنها چند سالی بود که چشم به رخ غربی گاشربروم 4 دوخته بودند. بیشتر افراد معتقد بودند که صعود آن جبهه عظیم، پرشیب و فنی توسط یک تیم دو نفره غیر ممکن است. اما وویتک توانسته بود یورک را قانع نماید که می توان یک مسیر قابل صعود در آن پیدا کرد. وقتی یورک به موضوعی باور پیدا می کرد، دیگر دست از سر آن بر نمی داشت.
در این باره که چطور رابطه آن دو به هم خورد روایت های گوناگون – و متناقضی – وجود دارد. بعضی از کوهنوردان حاضر در منطقه می گفتند که هوا داشت خراب می شد؛ بعضی دیگر می گفتند که هوا عالی بود. بعضی ها می گفتند وویتک بیش از اندازه نسبت به آن جبهه نگران شده بود، بعضی دیگر می گفتند که یورک علاقه خود به صعود آن را، به این دلیل که کمتر از 8000 متر ارتفاع داشت، از دست داده بود. با وجود سردرگمی و درشت گویی ها، یک مورد را می توان به قطعیت گفت و آن اینکه در میانه جر و بحث هایشان یورک گفت که قصد دارد همه 8000 متری ها را صعود نماید، هدفی که او و رینهولد مسنر هر دو در سر می پروراندند، و در همان موقع بود که وویتک احترامی که برای یورک قائل بود را از دست داد.
وویتک تحقیر خود نسبت به کسانی که کلکسیون 8000 متری های خود را تکمیل می کردند را در مجلهماونتین به این صورت شرح داد که "قربانی های بیماری مصرف گرایی در احساسات". او از اینکه یورک هم در چنین دامی افتاده است بسیار سرخورده شده بود. ناراحتی اش بعدها کمی عجیب تر هم شد: "مطمئنم یه روز یه کله خراب می تونه همه اونها رو در طی یک سال صعود کنه. به تنها چیزی که نیاز داره یک هلی کوپتر و شانس هوای خوبه. هی، احمق ها! کار ساده ایه." وقتی ارهاد لورتان و ژان تروله سوئیسی در طی تنها 6 روز قلل چوآیو و شیشاپانگما را از طریق مسیر جدید صعود کردند این نظر او را تا حدی تایید نمودند. به این ترتیب آنها 359 روز دیگر وقت داشتند تا 12 قله دیگر را صعود نمایند. البته بعدها اعتراف کرد که موضوع را به سخره گرفته بود، اما همچنان بر این عقیده بود که از نظر تئوری این کار شدنی است.
اما وقتی در این باره جدی تر صحبت می کرد سعی می کرد آن جدایی دردناک را توضیح دهد: "در سال 1984 من و یورک تا حدی از یکدیگر خسته شده بودیم. همچنان رابطه خوبی با هم داشتیم اما مشکل اصلی بسیار ساده بود. او در حال رقابت با مسنر برای صعود تمام 14 قله 8000 متری بود."
اما این فقط موضوع صعود 8000 متری ها نبود که وویتک را ناراحت کرده بود؛ موضوع بزرگتر از اینها بود. یورک همواره می گفت کوهنوردی یک نوع ورزش است و در هر ورزشی شما باید ثابت کنید که از بقیه بهترید. یورک در جوانی به رقابت های مشت زنی می پرداخت و از این بابت می شد او را درک کرد. اما وویتک با رقابت در کوهنوردی کاملا بیگانه بود و نمی توانست آن را درک نماید. از نظر او اگر شما بخواهید ثابت کنید که بهترین هستید انسانیت خود را از دست داده اید. رقابتی که در یک "مسابقه" ورزشی وجود دارد او را نگران می ساخت زیرا نتیجه آن عذاب کشیدن بود. نه عذاب جسمی – او به آن عادت داشت. بلکه عذاب روحی و روانی مد نظر او بود. کوهنوردی به او کمک کرده بود تا خود را از غرورش رها سازد.
وویتک در باره چیزی که در او انگیزه ایجاد می کرد چنین می گفت: "مقاومتی کلاسیک در باره تمایل به حفظ جان و نیازی برای آزمون فناپذیری". برای او کوهنوردی تلاقی مولفه هایی از ورزش، هنر، و عرفان بود. موفقیت یا شکست بیشتر به الهام درونی بستگی داشت تا قدرت فیزیکی و عضلانی. چالش اصلی در این بود که چگونه آن منبع الهام را به چنگ آورد. او می گفت: "مانند میل به رقص در شما اوج می گیرد و کاهش می یابد و همچون خود زندگی پدیده ای اسرار آمیز باقی می ماند." از نظر او جمع آوری قلل به مادی گرایی عامیانه شباهت داشت، به این معنی که شما باید قلل را تصاحب کنید به جای آنکه اسرارآمیز بودن آنها را بپذیرید – و به عنوان بخشی از آن پذیرفته شوید.
دو کوهنورد بالاخره توافق کردند که با هم توافق ندارند. یورک به صعود 8000 متری های خود ادامه می داد و وویتک به جستجوی مسیرهای جالب توجه. وویتک اعتراف می کرد که حداقل یورک در باره بلندپروازی خود کاملا صداقت داشت. در واقع به این می اندیشید که شاید از این جهت قصد یورک خالص تر از قصد خود او بود، زیرا او همواره در اینکه چه چیزی واقعا به او انگیزه می دهد با خود درگیری داشت. موضوع جالب توجهی بود. اما عدم توافق بین دو ستاره کوهنوردی شدید بود و در نهایت به آخر خط رسیدند. دیگر هرگز به عنوان یک تیم دو نفره با هم صعود نکردند. اگرچه دوست یکدیگر باقی ماندند اما وویتک آن وضعیت را چنین خلاصه می کرد: "زوج کوهنوردی ما شبیه به زن و شوهری بود که از هم جدا شده اند؛ هر یک از ما جذابیت خود را برای دیگری از دست داده بود."
***
بعد از دعوای یورک و وویتک بر سر گاشربروم 4 در سال 1984 هر یک از آن دو مسیر متفاوتی را برای بازگشت در نظر گرفتند. یورک که می خواست انرژی ناشی از سرخوردگی خود را در جایی تخلیه نماید هنگام خروج از منطقه قله 6700 متری و صعود نشده بیارچدی را برای اولین بار صعود نمود. سپس به سمت گردنه ماشربروم لا رفت که به ندرت کسی از آن عبور می کرد. به او اطمینان دادند که آن مسیر قابل عبور است و بهتر است فقط محض اطمینان یک طناب 10 متری با خود همراه داشته باشد. بعد از آنکه به سختی راه خود را در پیچ و خم های یخچال پیدا کرد، که کاری خطرناک برای یک نفر محسوب می شد، می توانست یک چمنزار را در انتهای یخچال ببیند. اما بین او و آن فرش سبزرنگ یک آبشار یخی قرار داشت: صدها قطعه یخ به بزرگی یک خانه بر روی هم تل انبار شده که هر لحظه احتمال فروافتادنشان می رفت. گویی بر روی نوک پا راه می رود خود را به آخرین قسمت رساند. حال فقط یک دیواره یخی باقی مانده بود. یک پیچ یخ زد، طنابش را به آن متصل نمود و آن را به پایین انداخت. پنج متر کوتاه بود و به پایین دیواره نرسید.
کوله اش را به پایین شیب پرتاب کرد. ابزار فرود خود را آماده ساخت، طناب را از داخل آن رد کرد، و به آرامی خود را به انتهای آن یک رشته طناب رساند. شاید کش طناب به کمکش می آمد. یکی از کلنگ های یخ را در دست داشت و مترصد آن بود که بتواند آن را به یخ بکوبد، اما شیب منفی بود و طناب از سطح یخ فاصله داشت. ناگهان به انتهای طناب رسیده بود. در یک لحظه از طناب جدا شده و سقوط آزاد کرد. با صدای خفه ای به زمین برخورد کرد و کلنگ یخ را به سطح زمین کوبید. بخت با او یار بود که بر روی یخ سفت فرود آمده بود نه یک پل برفی. به خود تکانی داد، کوله اش را برداشت و به سرعت به سمت چمنزار پایین دست روان شد و به روی آنها ها دراز کشید.
در واقع یورک از هر موقع دیگری شادتر بود. تجربه ماشربروم لا دست کمی از تجربه تراورس برودپیک نداشت. البته بدون جر و بحث و یا مذاکره. تمام تصمیمات را خود به تنهایی می بایست بگیرد. خیالش راحت شد، نفس عمیقی از اکسیژن اضافی که در هوا بود کشید و به خواب عمیقی فرو رفت.
***
در حالیکه یورک در حال گذر از ماشربروم لا بود، وویتک مستقیم به لهستان بازگشت، جایی که به عنوان شخصیتی منحصر به فرد شناخته می شد. اگرچه نام او برای شهروندان غیر کوهنورد لهستانی شناخته شده نبود، اما بقیه دنیا او را یکی از کوهنوردان برتر لهستان، و حتی بهترین کوهنورد دنیا می شناختند. او ماهیت هیمالیا نوردی را تغییر داده بود چرا که ثابت کرده بود می توان مسیرهای دشوار بر روی کوه های بلند را در قالب تیم های دو نفره صعود نمود: او در نهایت موفق شد 13 جبهه عظیم در هیمالیا را صعود نماید که 6 تا از آنها بر روی 8000 متری ها بودند.
اگرچه مردم عادی او را نمی شناختند، ولی تقریبا هر کوهنورد لهستانی در باره او عقیده خاص خود را داشت. لژک سیچی، همنورد کریستف بر روی اورست در زمستان، در باره او می گفت که او قوی ترین شخصیت در میان سنگنوردان لهستانی را داشت؛ علاوه بر دستاوردهای بزرگش در هیمالیا نوردی او کسی بود که هاله ای رمزآلود به دور کوهستان کشیده بود. کریستف که همیشه عملگرا بود در باره او می گفت: "او چندان مثل من پر شر و شور نبود." یکی دیگر از کوهنوردان معتقد بود "او کمی باهوش تر از بقیه کوهنوردان بود. برای بسیاری او یک معما بود، کسی که از ریسک اجتناب می کند در حالیکه مشکلترین جبهه ها را صعود می نماید." مسنر در باره او می گفت "باهوش، پراحساس، و یک انسان." تمام این نظرات درست بودند و به همین دلیل وویتک یک شخصیت منحصر به فرد بود: مردی به قدری پیچیده که حتی وقتی به استراحت می پرداخت مقادیر زیادی اطلاعات و ایده ها را در مغز خود پردازش می نمود – با اندیشیدن، احساس کردن و لمس کردن آنها.
بعد از هر یک از صعودهای بزرگ، طرز تلقی وویتک نسبت به زندگی عادی به طور کامل تغییر می کرد. کوه ها همانند جاروی بزرگی عمل می کردند که تمام زباله ها، چیزهای بی اهمیت، و مزاحمت های زندگی روزمره را می زدودند. وویتک وقتی از کوه بر می گشت گویی آدم دیگری شده است. تجربیات او از این بابت شبیه به ماجراجوی نروژی، بورگ اوسلند، بود که علاقه وافر خود به پیماش های انفرادی به مناطق قطبی را چنین توصیف می کند: "چرا که آن برنامه ها مرا تکه تکه می کردند... شبیه به یک حیوان می شدم. می فهمیدم واقعا چه کسی هستم." به همان ترتیب، وویتک به نظر می رسید بعد از یک صعود بزرگ نسبت به زیبایی های زندگی حساس تر شده باشد. او فرازهای منفی زندگی را راحت تر می پذیرفت: ضعیف تر، پیرتر، و بیمارتر شدن.
اما این احساسات هیچ گاه دوامی نداشتند، و در نهایت به یک برنامه بزرگ احتیاج داشت تا روح خود را بار دیگر جلا دهد. او تلاش می کرد با فعالیت های دیگر مانند باغبانی، زندگی خانوادگی، و طبیعت روح خود را پالایش کند. اما در آخر این کوهستان بود که او را به چنان احساس قدرت و توانی می رساند که می توانست بار دیگر چنان تجربیات روحانی را کسب کند. از آنجا که فرد مذهبی نبود نمی توانست آن را خداوند بنامد؛ بیشتر آن را به پاسخی روح گرایانه شبیه می دانست. از طریق کوهنوردی او ابتدایی ترین حقایق را در باره خود کشف می کرد: چه کسی بود، چه چیزی بود، به کجا می رفت. این ادراک، نگرش او را نسبت به زندگی به طور اساسی تغییر داد. سپس این نگرش را در یادداشتی به جشنواره فیلم کاتوویچ ارائه و در چندین نشریه در باره آن نوشت. آن را "طریقت کوهستان" نام نهاد.
ایده طریقت از سنت های فلسفی و مذهبی در شرق گرفته شده بود: طریقت میانی بودایی و طریقت شمشیر سامورایی. به خصوص از طریقت شمشیر سامورایی بسیار تاثیر گرفته بود و به نظر او بسیاری از خصیصه های آن با کوهنوردی مشترک بود: "روبرو شدن با مرگ، نیاز به شهامت، در جستجوی کمال فیزیکی-روانی، یا مفهوم روش و احساس افتخار." روشی از زندگی بود که به وسیله قوانین اخلاقی و روش های عملی نظیر رژیم غذایی، مراقبه، و تنفس تعریف می شد. با پیروی از این رهنمون ها، طریقت کوهستان می توانست به شخص کمک نماید تا به درجات بالاتری از روشنبینی دست یابد، حتی به کمال برسد. برای وویتک این کوهنوردی بود که او را به شناخت از خود رهنمون می ساخت، که ترکیبی بود از رشد فیزیکی و روحانی.
او به تجربیاتی که برای اغلب افراد ناخوشایند بود ارج می نهاد – ترس و دلهره، خستگی، ناامیدی، گرسنگی و تشنگی – چرا که بعد از سپری نمودن مدتی مدید در چنین شرایطی، احساسی از اعتماد و سکون را در خود احساس می کرد. نوعی آرامش.
محیط کوهستان در این سلوک نقش به سزایی ایفا می کرد چرا که در آنجا بود که وویتک می توانست بر احساس دریافت حقیقت تمرکز نماید و حتی می توانست جوهرهطبیعت را دریابد. مقصود او از "جوهره" تنوع فضایی بود که در کوهستان با آن مواجه می شد: صخره ها، شکاف ها، آب و یخ و تمام تنوعی که می شود از آنها سراغ گرفت. در فضای سه بعدی کوهستان می توانست اوج ظرافت طبیعت را ادراک نماید. کوهستان سه بعدی با نمای دو بعدی دشت های هموار در تقابل قرار داشت. اما وقتی از آن بلندی های بسیار مرتفع باز می گشت معجزه دیگر طبیعت را می توانست مشاهده نماید: رنگ سبز. وویتک همانند بسیاری دیگر از کوهنوردان، از مشاهده مجدد زندگی، بعد از بازگشت از بلندی های خالی از حیات به وجد می آمد.
بیش از هر چیزی احساس ارتباط با کوهستان بود که فلسفه طریقت کوهستان را شکل داده بود. چرا که به عقیده وویتک قدرتی در آن محیط نهفته بود که وجود روح را نوید می داد. "این قدرت اعجاب آور شما را مایل می سازد که بخشی از آن روح شوید. تجربه محیط کوهستان بر اعماق وجود آدمی تاثیر می گذارد."
***
همان زمان که وویتک و یورک درگیر روش های متفاوت خود بودند، واندا نیز با مشکلات خاص خود دست و پنجه نرم می کرد. تا سال 1985 معلوم شده بود که قلب او نه در اتریش و در کنار همسرش هلموت، بلکه در هیمالیا قرار دارد. شخصیت خاص او واندا را ناراحت می کرد. هلموت که یک طبیعت گرای خالص بود از پذیرش بسیاری از راحتی های عادی زندگی، نظیر صابون نیز سرباز می زد و اجازه می داد حیوانات در خانه شان جولان بدهند. او از واندا انتقاد می کرد که حامیان مالی او را لوس کرده اند و به او غر می زد که هنوز یک کوهنورد آماتور است نه حرفه ای.
زمانی که واندا دوران نقاهت را بعد از جراحی های پا می گذراند اتریش جایی راحت به نظر می رسید اما حالا که سالم و قوی شده بود تبدیل شده بود به یک زندان. او در باره اینکه صاحب فرزند شوند گاهی صحبت می کرد اما چنانچه خواهرش نینا می گفت او معتقد بود باید بعد از برنامه بزرگ بعدیصاحب فرزند شوند و نه حالا. حتی گاهی برای سرگرمی در این باره فکر می کرد که اگر کوهستان زندگی او را تسخیر نکرده بود زندگی او به شکلی در می آمد. آیا زندگی ساده تری می داشت، و "عادی" تر می بود؟ برای اوا، دوست واندا، تصور اینکه او را با فرزند ببیند مضحک می نمود: "برای او هر چیزی در ارتباط بود با کوهستان...اگر زندگی عادی داشت...به طور قطع دیوانه می شد." نینا اینگونه فکر نمی کرد و معتقد بود واندا نیز مانند هر زن دیگری خواسته هایی از زندگی داشت: خانه، شوهر و فرزندان. اما او تناقضات واندا را درک می کرد. واندا نمی توانست خانواده ای داشته باشد. هزینه آن بسیار بیشتر از توان او بود.
هلموت اعتراف می کرد که شرایط سیاسی لهستان آنها را به تصمیم گیری شتابزده ای واداشته بود. اما بعد از سه سال ازدواج برداشت او از واندا تلخ بود: "حتی اگر صبر ایوب هم داشته باشید نمی توانید در کنار واندا زندگی کنید. او آدم خودخواهی بود که هیچ ملاحظه ای در قبال دیگران نداشت، و فقط کسانی را در اطراف خود می پذیرفت که او را بال و پر دهند و با تمام توان و تا حد مرگ از او و ایده هایش حمایت نمایند." او معتقد بود واندا از احساسات عمیق برخوردار نیست و بعد از مدتی به این نتیجه رسیده بود که واندا قادر نیست رابطه محکم عاطفی برقرار نماید. اگرچه این واندا بود که موضوع طلاق را پیش کشید اما هلموت به سرعت آن را پذیرفت.
یک بار دیگر واندا تنها شده بود. به ورشو بازگشت و خود را با سخنرانی و نوشتن در باره صعودهایش مشغول کرد. در آن موقع او بدون شک یک کوهنورد حرفه ای بود.
سال بعد، 1985 بار دیگر به پاکستان بازگشت تا یک غول دیگر، یعنی نانگاپاربات، را صعود نماید، نهمین قله بلند دنیا و یکی از ارزان ترین آنها. او با سه تا از همنوردانش در K2 به برنامه رفته بود: آنا چروینسکا، کریستینا پالموسکا، و دوبروسلاوا میودوویچ – ولف، که همه او را مروکا می نامیدند. همه آنها به جز مروکا قله را صعود کردند.
برای کسانی که از بیرون به آن نگاه می کردند صعود زنانه آنها به نانگاپاربات، دستاورد بزرگی قلمداد می شد. اما ماجرای واقعی تا حدی متفاوت بود. در آن موقع بین آن بهترین زنان کوهنورد لهستان رقابت وجود داشت. آنها قوی، بلندپرواز و در انتخاب اهدافشان هوشیار بودند؛ همچنان تعداد زیادی "اولین" برای صعود باقی مانده بود. واندا احساس می کرد که در برنامه نانگاپاربات از او سوء استفاده شده است، زیرا مسئولیت سازماندهی انرژی زیادی برای صعود در او باقی نگذاشته بود. همنوردان او چنین عقیده ای نداشتند. آنها خستگی او را ناشی از عوامل دیگری می دانستند: پای ناکار، سن، عدم توانایی او برای تمرین کافی به دلیل مشغولیتی که برای تامین پول برای خود تدارک دیده بود، و البته سرخوردگی او از زندگی زناشویی. کریستینا معتقد بود که واندا همچون قبل قوی و قدرتمند ظاهر نشده بود. نانگاپاربات آخرین باری بود که تیم قدرتمند چهارنفره آنها با یکدیگر صعود کردند.
تیم دیگری که به انتهای دوران حیات طبیعی خود رسیده بود.